تبليغاتX
be yourself
خودت باش...
من داغون شدم...

نه...آرزوهام داغون نشدن...من هیچ وقت آرزویی نداشتم...

خودمو می گم...خودم داغون شدم.

ولی یه چیزی رو می دونم...

این که خدا هنوز تنهام نذاشته...

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 11:14 PM  توسط سعیده  | 

 علي (ع) تنهاست!

چه كسي تنها نيست؟؟

كسي كه با همه و در سطح همه است.

كسي كه رنگ زمان به خود مي گيرد.

احساس خلأ مربوط به روحي است كه آنچه در اين جامعه و زمان و در اين ابتذال روزمرگي وجود دارد نمي تواند سيرش كند.

و لذا آنهمه ياران، آنهمه همرزمان، آنهمه نشست و برخاست با اصحاب پيامبر، هيچكدام براي علي (ع) تفاهمي بوجود نياورده است.

هيچكدام از آنها در سطح او نيستند.

مي خواهد دردش را بگويد،

حرفش را بزند،

گوش نيست، دلي نيست، و فهمي نيست تا بفهمد.

رنج بزرگ يك انسان اين است كه  عظمت او و شخصيت او در قالب فكرهاي كوتاه، در برابر نگاههاي پست و پليد، و احساس او در روحهاي بسيار آلوده و اندك و تنگ قرار گيرد.

 نيمه شب به طرف نخلستان مي رود، آنجا هيچكس نيست، مردم راحت آرميده اند، هيچ دردي آنها را در دل شب بيدار نگاه نداشته است، و اين مرد تنها،‌ كه روي زمين خودش را تنها مي يابد، با اين زمين و اين آسمان بيگانه است، و فقط رسالت و وظيفه اش، او را با جامعه و اين شهر پيوند داده.

ولي وقتي به خودش بر مي گردد مي بيند كه تنهاست.

شبانه به نخلستان مي رود، و باز براي اينكه ناله او بگوش هيچ فهم پليدي و هيچ نگاه آلوده اي نرسد، سر در حلقوم چاه فرو ميكند و مي گريد.

اين گريه از چيست؟؟؟

افسوس كه گريه او يك معما براي همه است، زيرا حتي شيعيان او نمي دانند علي چرا  مي گريد.

از اينكه خلافتش غصب شده؟

از اينكه فدك از دست رفته؟

از اينكه فلاني روي كار آمده؟

از اينكه او از مقامش...؟

از اينكه همسرش را...؟، از اينكه...؟، از...؟

علي (ع) در طول تاريخ تنها انساني است كه در ابعاد مختلف و حتي متناقض كه در يك انسان جمع        نمي شود قهرمان است. چنين انساني و در چنين سطحي معلوم است كه در دنيا تنهاست. چنين انساني در جامعه اش و در برابر ياران همرزمش كه عمري را در راه عقيده كار كرده اند، با پيامبر صادقانه شمشير زده اند، اما در اوج اعتقاد و ايمان و اخلاصشان به پيامبر و اسلام، قبيله و تعصبات قومي را فراموش نكرده اند، مقام را آگاهانه و يا ناخودآگاهانه نتوانسته اند از ياد برند و سمبل اخلاص مطلق و يكدست- همچون علي (ع)- شوند، تنهاست.

از اين دردناكتر اينكه علي (ع) در ميان پيروان عاشقش نيز تنها است!!

در ميان امتش كه همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاريخشان را به علي (ع) سپرده اند تنها است.

او را همچون يك قهرمان بزرگ، يك معبود و يك اله مي ستايند اما نمي شناسندش و نمي دانند كه كيست؟ دردش چيست؟ حرفش چيست؟ رنجش چيست؟ و سكوتش چراست؟؟

اين است كه علي (ع) در ميان پيروانش هم تنهاست.

اين است كه علي (ع) در اوج ستايشهايي كه از او ميشود، مجهول مانده است.

درد علي (ع) دو گونه است:

يك درد ، درديست كه از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس مي كند و درد ديگر، دردي است كه او را تنها در نيمه شبهاي خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده و بناله در آورده است.

ما تنها بر دردي مي گرييم كه از شمشيرابن ملجم در فرقش احساس مي كند، اما اين درد علي (ع) نيست، دردي كه چنان روح بزرگي را بناله آورده است تنهايي است، كه ما آنرا  نمي شناسيم!!

بايد اين درد را بشناسيم، چرا كه علي (ع) درد شمشير را احساس نمي كند و ما درد علي را احساس  نمي كنيم.

 

میلاد امیر مومنان علی (ع) بر عموم شیعیان جهان مبارک باد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 8:41 AM  توسط سعیده  | 

وقتی خدا تا لبه ی پرتگاه می برتت...

مطمئن باش...

یا از پشت گرفتت و یا همین الان می خواد پرواز کردن رو یادت بده...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 3:33 PM  توسط سعیده  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 12:37 PM  توسط سعیده  | 

مراحل تغییر:

۱)تغییر دانش        ۲)تغییر منش        ۳)تغییر روش

 

مواردی که فرد باید در یک ارتباط موفق رعایت کند:

(متناسب با طرف گفتگو)

۱)نوع نگاه را تغییر دهید.

۲)نوع کلمات را تغییر دهید.

۳)تندی و کندی صحبت را تغییر دهید.

۴)بلندی و یا ضعیفی صدا را تغییر دهید.

۵)بحث را تغییر دهید.

۶)به باورها و اعتقادات طرف مقابل احترام بگذارید.

۷)به طور کامل به سخنان طرف مقابل گوش کنید.

۸)در پایان هر مبحث با یک یا چند سوال بحث را خلاصه کنید.(مثال:پس تو معتقد هستی که...درسته؟)

۹)سرعت تنفس خود را با طرف دیگر گفتگو هماهنگ کنید.

۱۰)او را نهی نکنید...بلکه امر کنید!

۱۱)با حرف هایش موافقت کنید هر چند اگر موافق نباشید.

۱۱)ما بین سخنانش بپرسید چرا و چگونه تا بفهمد که به حرف هایش گوش می دهید.

۱۲)اگر چیزی از شما خواست و شما از انجام آن معذور هستید با قاطعیت بگویید نه!(مثال:وقتی مایل نیستید که دفتر تمرین های عربی خودتون رو به دوستتون بدید با قاطعیت بگید من زحمت کشیدم خودم نوشتم...اگه امروز بدم دیگه خودت تلاش نمی کنی.همین!نه اینکه بدین و با خودتون دائم بگید چقدر پرروه!من اون همه زحمت کشیدم...)

 

من از این جور مطالب خیلی دارم...روش های مدیتیشن.اعتماد به نفس.انتخاب اهداف.تصویر سازی ذهنی...نمیدونم کدوم رو بنویسم.ولی اگه کسی بخواد موضوعش رو برام بنویسه تا مطالبی رو که به ذهنم میاد بنویسم.منتظر نظراتتون که خوشحالم می کنن هستم.

                                                               یا حق...

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 10:0 AM  توسط سعیده  | 

They say everybody is 1 time somebody's fool. Since u r so beautiful, warn & charming, what a lucky fool i am

 

love its a pain there is no doctor that can explain it,it tackles the heart and affects the brain

 

 
What is king Without Power, What is garden Without Flower
What is Grass without due, what is life without u

 

Beauty doesn't make love but love makes Beauty!!!
Break everything But Never Break the Heart,Heart is the Muisic
PLAY it
"BUt"
never play WITh it

 

To love is one thing...and to be loved is an other thing...but to be loved bye the one you love is everything

 

I want to die sleeping, just like my grandfather ..... Not yelling and screaming like the people on his bus

 

It only takes a minute to get a crush on someone an hour to like someone a day to love someone but it takes a lifetime to forget someone

 


It feels nice when some1 misses u, feels good when some1 loves u. feels better when some1's with u. But it feels the best when some1 never 4gets u

 

A man goes to the eye doctor. The receptionist asks him why he is there. The man complains, "I keep seeing spots in front of my eyes."
The receptionist asks, "Have you ever seen a doctor?" and the man replies, "No, just spots."

 


Teacher: What are some products of the West Indies?
Student: I don't know.
Teacher: Of course, you do. Where do you get sugar from?
Student: We borrow it from our neighbor

 

Hello I am a virus and I am entering your brain right now..... sorry I have to leave, I can't find a brain

 

برای امروز کافیه.ولی بازم سر بزنین sms جدید دستم برسه حتما می ذارم اینجا شما هم بخونین.فعلا bye ...

+ نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 11:28 AM  توسط سعیده  | 

سلام.احساس شرمندگی داره ازسرو روم می باره!!

چرا؟؟؟خوب معلومه چرا!!!

یه ساله که اصلا آپ نکردم.ولی خوب دلیل قانع کننده دارم!

می دونید...password وبلاگم فراموشم شده بود.خیلی ام تلاش کردم...ولی اصلا یادم نمی یومد.الان دوباره اومدیم تا بعد یه سال یه شانس آزمایی کرده باشیم که شانسمون گرفت!!!واقعا خودم رو تحسین می کنم.دست مریزاد!!!

از این به بعد زود زود می آپم.به شرط این که شما هم با نظراتتون خوشحالم کنید.

پس فعلا تا hi دیگه...bye

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 تیر1386ساعت 10:56 AM  توسط سعیده  | 

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 3:16 PM  توسط سعیده  | 

خیلی وقت بود مطالب رو تازه نمیکردم.

سرم خیلی شلوغ بود.ببخشید.

تصمیم گرفتم مطالب جدیدی رو که در مورد روانشناسی...فرا روانشناسی...روش های تله پاتی...هیپنوتیزم و از این چیزا رو که کلی کتاب بابتش خوندم...مطالب به درد بخور رو بنویسم تا انشا الله همگی حتی اگه نیروی اجراشون رو هم بلد نباشیم حد اقل در موردش اطلاعاتی داشته باشیم.

مطالبی که می نویسم با خرافات خیلی فرق میکنن.خرافه به چیزی می گن که با علم قابل اثبات نباشه. اما مطالبی که قراره بنویسم نه تنها اثبات علمی دارن...بلکه عین خود خود علم هستن.

امید وارم بتونم به شما کمکی بکنم.اگه مشکلی هم داشتید برام e-mail بزنید.

sd_adak17@yahoo.com پس فعلا...

                                         یا حق...

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 3:3 PM  توسط سعیده  | 

ای کاش

به جای این همه گریه...

یک ساعت به انسانیت امام حسین فکر می کردیم...

ای کاش

        ای کاش

               ای کاش...

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1384ساعت 9:14 PM  توسط سعیده  | 

سلام...قول داده بودم که طرز شناخت آدما رو از لحاظ روانشناسي بنويسم.البته اينو بگم که اين روش ها رو به همه نگين...در غير اين صورت دستتون رو ميشه.

از طرف مقابل بپرسين وقتي ميرن گردش از چه چيزي بيشتر لذت ميبره.

گروه ۱(سمعي): از صداي آبشار و پرنده ها بيشتر لذت ميبرن.
گروه۲(بصری):از نگاه کردن به طبیعت لذت میبرن.

گروه۳(لمسی):از غلتیدن روی چمن بو کردن گل ها و آب پاشیدن به سروصورت خودشون لذت می برن.

این سوال ها رو طوری بپرسین که طرف شک نکنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 2:3 PM  توسط سعیده  | 

گر به خود آیی به خدایی رسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384ساعت 7:13 PM  توسط سعیده  | 

نه هفت آسمان
نه هفت دریا
فاصله
تنها دستی ست
که به سوی من دراز نمی کنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384ساعت 6:59 PM  توسط سعیده  | 

آدما رو به ۳ دسته تقسیم میکنن.

۱)سمعی

۲)بصری

۳)لمسی

گروه۱:بیشتر اطلاعات رو از طریق گوش میگیرن.اگه با چنین فردی سرو کار دارین بهش بگین که دوسش دارین.در غیر این صورت درک نمیکنه که دوسش دارین.

گروه ۲:بیشتر اطلاعات رو از طریق چشم میگیرن.اگه با چنین فردی سرو کار دارین براش هدیه بگیرین.برای ابراز عشق هم از هدیه استفاده کنید.در غیر این صورت درک نمیکنه که دوسش دارین.

گروه۳:اطلاعات رو از طریق حواس دیگه میگیرن.اگه با چنین فردی سرو کار دارین دستاشو بگیرین تا حس کنه که دوسش دارین.در غیر این صورت درک نمیکنه که دوسش دارین.

طریقه ی تشخیص گروه افراد رو دفعه ی بعد مینویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1384ساعت 9:8 PM  توسط سعیده  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 4:0 PM  توسط سعیده  | 

لبریزم از حس دوست داشتن

دیگر جمله های دوستت دارم عاشقتم کفایت نمی کند

هنوز پیدا نکرده ام واژه ای را که لایق عشق ناب تو باشد.

هنوز پیدا نکرده ام واژه ای که گویای احساس من به تو باشد

نامت را آسمانی ترین می نهم اما نه باز هم شایسته ی تو نیست تو فراتر از آسمانی

آنقدر خوب و مهربانی آنقدر برایم عزیزی که نمی دانم تو را چه بنامم

فرا تر از گلواژه فراتر از عشق نمی دانم

دلم می خواهد زیباترین و با احساس ترین جمله های عاشقانه را بپای تو بریزم

اما چکنم زبانم قادر نیست

می بوسم خدایی که تورا برای من خلق کرد

می بوسم خدایی که فرشته تر از فرشته برای من خلق کرد. 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 7:7 PM  توسط سعیده  | 

سعی کن آنجه را که دوست داری بدست آوری در غير اين صورت مجبور خواهی بود آنچه را که بدست آورده ای دوست داشته باشی.

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 6:54 PM  توسط سعیده  | 

باید عشق را آموخت و دوباره و دوباره آموخت...

چون هرگز پایانی برای آن وجود ندارد.

                                             "کاترین آن پورتر"

love must be learned,and learned again and again;there is no end to it

"kathrine Ann porter"                                                                                                           

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 6:24 PM  توسط سعیده  | 

To the world you may be one person

but

To one person you may be the world

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 7:29 PM  توسط سعیده  | 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت در آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند

                     ...

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

                                         پشت دریاها شهری است

                                                   قایقی باید ساخت

                                                                 "سهراب سپهری"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 7:13 PM  توسط سعیده  | 

ابتدا به پشت بر روی زمين دراز بکشيد، چشمان خود را به آرامی ببنديد سپس بدن خود را کاملا
شل و وانهاده کنيد. ( هيچ قسمت از بدن نبايد منقبض و سفت باشد ) ،سپس حواس خود را به پايين ترين قسمت بدن خود يعنی پاها متمرکز کنيد، انگشتان پا را کاملا حس کنيد،حالاهمين عمل رابه ترتيب ازپايين به بالابرای کليه اعضا بدن خود انجام دهيد.
((در حين تمرين حواس خود را بجز بر اعضا بدن به چيز ديگری معطوف نکنيد.))
اکنون به ارامی نفس عميقی بکشيد و چند ثانيه نفس خود را حبس کنيد سپس خيلی ارام نفس رابيرون بدهيد.سعی کنيد هنگام تنفس با بالا و پايين بردن شکم تنفس کنيد نه با قفسه سينه خود.
((( تنفس در هيپنوتيزم يکی از اصلی ترين نکات محسوب ميشود،که در پايان توضيحات کاملی را خواهم داد. )))
عمل تنفس را به آرامی و به تعداد ۴۰مرتبه تکرار کنيد ،سپس از عدد هفت تا يک به آرامی در ذهن خود بشماريد و با هر شمارش به خودتان تلقين کنيد که ارامتر و ريلکس تر ميشويد وقتی در ذهن خود به شماره يک رسيديد به خود تلقين کنيد که در حالت عميق خود هيپنوتيزم قرار داريد. اين کليد شرطی شدن شماست( ۷ تا ۱ ) که برا ی خارج شدن از حالت هيپنوز نيز با شمردن يک تا هفت (معکوس حالت اول) و تلقين به خود که من با هر شماره شادابتر و سر حالتر ميشوم از هيپنوز خارج ميشو يــد .
اکنون چشمان خود را خيلی ارام به سمت پيشانی و ابروها بالا ببريد و در همين حالت بمانيد،اين حالت شبيه حالت چشمان شما موقع خواب ميباشد.بعد از لحظاتی چشمان شما خود به خود در اين حالت باقی ميمانند.حالا تصور کنيد در يک مکان زيبا و دوست داشتنی قرار داريد سعی کنيد تمامی اجزا و زوايای ان مکان را خوب تصور کنيد، شايد در اوايل کار چندان ساده و راحتی نباشد ولی به مرور امکان پذيرست.
سعی کنيد صداها،رنگها ،بوها وحتی مزه اشياء و هر چيزی را که در ان مکان زيباست حس کنيد
وآنها را واقعا لمس کنيد.حالا بدن شما درچنان ارامش عميق و زيبايی قرار دارد که می خواهيد مدتها در اين حال باقی بمانيد.( در اين مرحله،بستگی به استعداد افرد در هيپنوتيزم شدن ،فرد حالات مختلفی را تجربه ميکند )حالا شما می توانيد تلقينات خود را انجام دهيد که هم ميتواند شامل تلقين يک عبارت(مانند: من هر روز شجاعتر و موفقتر ميشوم و...) و يا تصور يک موفقيت باشد،که بهترين نوع تلقين نيز همين تصور و به تصويرکشيدن يک موضوع خاص و مورد علاقه می باشد البته بارعايت ظرافت وحس و ديدن نکات ريز ان موضوع( شکل،رنگ،بو،طعم ) که هر چه تصور شما قويتر و بيشتر باشد تلقين کاملتر وموثر خواهد بود.پس از اتمام کار با گفتن کليد شرطی به ارامی از حالت هيپنوز خارج ميشويد.

۱:سعی کنيد تمرينات را در مکان وساعت ثابتی انجام دهيد تا نسبت به ان ساعت ومکان شرطی شويد
۲: برای بدست آوردن نتايج بهتر هر روز سه بار و حداقل يک بار تمرينات را انجام دهيد
۳:مدت تمرين وتلقين از بيست دقيقه کمتر نباشد
۴:بين تمرينات روزانه تاخير نياندازيد

با تکرار و تمرين روزانه به درجات بالاتری از هيپنوتيزم دست پيدا ميکنيد.(( در اين مرحله شديدا از شتاب و عجله دوری کنيد و تمرينات را در کمال ارامش انجام دهيد تا به نتيجه دلخواه دست پيدا کنيد. ))

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 9:38 PM  توسط سعیده  | 

می گویند شیشه احساس ندارد

اما وقتی روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم

ذوستت دارم

آرام گریست...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 7:17 PM  توسط سعیده  | 

سلام.اولا از کسانی که نظر دادن و یا خواهند داد ممنونم.اما شاید رنگ وبلاگ برا بعضی از ذوستانم که منو خوب می شناسن سوال باشه...

خدمتتون عریض هستم که....

مشکی رنگ عشق

فعلا...مطالب بهتری رو در نظر دارم.خوشحال میشم نظراتتونو بخونم....

                                                                                       "یا حق"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 9:52 PM  توسط سعیده  | 

آیینه ام را در مقابل آیینه ات می گذارم تا با هم بی نهایتی بسازیم...

                                                                                        "احمد شاملو"

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 8:9 PM  توسط سعیده  | 

 گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزیم بر بلند کاج کوچه ی بن بست ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 7:55 PM  توسط سعیده  | 

انتباتتاللذ

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت . نا گهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد . و دید که اتومبیلش سدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد . پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادی فلجش از روی صندلی چرخ دار به زمین افتاده بود جلب کند . سپرک گفت : " اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند برادر بزرگم از روی صندلی چرخ دارش افتاده بود و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ." مرد بسیار متأثر شد و از پسر عذر خواهی کرد . برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گران قیمتش شدد و به آرامی به راهش ادامه داد .

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند .

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند . اما بعضی وقت ها زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم ، او مجبور می شود که پاره آجری به سمت ما پرتاب کند . این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه !

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 2:51 PM  توسط سعیده  | 

اوست.

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ، فضیلت ها و تباهی همه جا شناور بودند ، آنها از بی کاری و خستگی کسل شده بودند. روزی همه فضایل و  تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه . ناگهان ذکاوت ایستاد و  گفت : " بیایید بازی بکنیم مثلاً قایم باشک "همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوراً فریاد  زد من چشم می گذارم  من چشم می گذارم. و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست بدنبال  دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی  رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن ... یک...دو...سه... همه رفتند تا پنهان شوند.  لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد   خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد  اصالت در میان ابرها مخفی گشت  هوس به مرکز زمین رفت .  دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت.             طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد.  و دیوانگی مشغول شمردن بود ، هفتاد ونه...هشتاد...هشتاد و یک همه پنهان شده بودند  به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست  چون همه می دانیم  پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان  شمارش می رسید . نود و پنج ...نود و شش...نود و هفت. هنگامی که دیوانگی به صد  رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد . دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام .  و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود ، زیرا تنبلی ، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و  لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.  دروغ ته دریاچه ، هوس در مرکز زمین ، یکی  یکی همه را پیدا کرد به جز عشق ، او از  یافتن عشق نا امید شده بود .  حسادت در گوشهایش زمزمه کرد ، تو فقط باید عشق را پیدا کنی  و او پشت بوته گل رز است.  دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز  فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با  دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد .  شاخه ها به چشم عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند. او کور شده بود.  دیوانگی گفت :" من چه کردم من چه کردم ، چگونه می توانم تو را درمان کنم ."

                  عشق پاسخ داد:" تو نمی توانی  مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی   راهنمای من شو "

                  و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 2:33 PM  توسط سعیده  | 

عظمت باید در نگاه تو باشد...نه در چیزی که به آن می نگری...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 12:42 PM  توسط سعیده  | 

هرگز در آن مباش که خدا را جایی جز همه جا بیابی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 12:37 PM  توسط سعیده  |